حكيم ابوالقاسم فردوسى
109
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بران سو كه شاپور نستوه بود * پراگنده شد هرك انبوه بود همى بود شاپور تا كشته شد * سر بخت ايرانيان گشته شد از انبوه تركان پرخاش جوى * بسوى دهستان نهادند روى شب و روز بد بر گذرهاش جنگ * بر آمد برين نيز چندى درنگ چو نوذر فروهشت پى در حصار * برو بسته شد راه جنگ سوار سواران بياراست افراسياب * گرفتش ز جنگ درنگى شتاب يكى نامور ترك را كرد ياد * سپهبد كروخان ويسه نژاد سوى پارس فرمود تا بر كشيد * به راه بيابان سر اندر كشيد كزان سو بد ايرانيان را بنه * بجويد بنه مردم بدتنه چو قارن شنود آنكه افراسياب * گسى كرد لشكر بهنگام خواب شد از رشك جوشان و دل كرد تنگ * بر نوذر آمد بسان پلنگ كه توران شه آن ناجوانمرد مرد * نگه كن كه با شاه ايران چه كرد سوى روى پوشيدگان سپاه * سپاهى فرستاد بىمر به راه شبستان ما گر بدست آورد * برين نامداران شكست آورد بننگ اندرون سر شود ناپديد * بدنب كروخان ببايد كشيد ترا خوردنى هست و آب روان * سپاهى به مهر تو دارد روان همى باش و دل را مكن هيچ بد * كه از شهرياران دليرى سزد كنون من شوم بر پى اين سپاه * بگيرم بريشان ز هر گونه راه به دو گفت نوذر كه اين راى نيست * سپه را چو تو لشكر آراى نيست ز بهر بنه رفت گستهم و طوس * بدانگه كه بر خاست آواى كوس بدين زودى اندر شبستان رسد * كند ساز ايشان چنانچون سزد نشستند بر خوان و مى خواستند * زمانى دل از غم بپيراستند پس آنگه سوى خان قارن شدند * همه ديده چون ابر بهمن شدند [ سخن را فگندند هر گونه بن * بران بر نهادند يك سر سخن ] [ كه ما را سوى پارس بايد كشيد * نبايد برين جايگاه آرميد ] [ چو پوشيده رويان ايران سپاه * اسيران شوند از بد كينه خواه ] [ كه گيرد بدين دشت نيزه بدست * كرا باشد آرام و جاى نشست ] [ چو شيدوش و كشواد و قارن بهم * زدند اندرين راى بر بيش و كم ] چو نيمى گذشت از شب دير ياز * دليران برفتن گرفتند ساز بدين روى دژدار بد گژدهم * دليران بيدار با او بهم و زان روى دژ بارمان و سپاه * ابا كوس و پيلان نشسته به راه كزو قارن رزم زن خسته بود * به خون برادر كمر بسته بود بر آويخت چون شير با بارمان * سوى چاره جستن ندادش زمان يكى نيزه زد بر كمربند اوى * كه بگسست بنياد و پيوند اوى سپه سر بسر دل شكسته شدند * همه يك ز ديگر گسسته شدند سپهبد سوى پارس بنهاد روى * ابا نامور لشكر جنگ جوى